سردار سرلشکر پاسدار شهید یوسف کلاهدوز

قائم مقام فرمانده کل سپاه پاسداران

شهادت 7 مهر 1360 بعد از پیروزی عملیات ثامن الائمه و شکست حصر آبادان



محسن رضایی چگونه فرمانده سپاه شد؟ چرا شهید کلاهدوز از انتخاب فرماندهی انصراف داد؟

روایت محسن رفیق‌دوست از رای‌گیری شورای فرماندهی سپاه برای انتخاب فرمانده کل


از راست؛ محسن رفیق‌دوست، یوسف کلاهدوز

پس از عزل بنی‌صدر از ریاست جمهوری، محسن رفیق‌دوست وزیر وقت سپاه در پاسخ پرسشی از ماجرای انتخاب فرمانده سپاه، اینگونه می‌گوید:

بعد از این ماجرا، یعنی عزل و فرار بنی‌صدر از کشور، فرماندهی سپاه هم تغییر کرد و آقای محسن رضایی به جای آقای مرتضی رضایی به فرماندهی سپاه منصوب شد. چرا آقای مرتضی رضایی رفت و چطور آقای محسن رضایی آمد؟

محسن رفیقدوست: قبلاً هم گفتم، با اینکه بنی‌صدر آقای مرتضی رضایی را نصب کرده بود، همه در سپاه فکر می‌کردند که بنی‌صدری است. ولی من شهادت می‌دهم که هیچ وقت بنی‌صدری نبود. وقتی بنی‌صدر فرار کرد و رفت، قرار شد تغییراتی در سپاه انجام بشود. سید احمد آقا [خمینی] از طرف حضرت امام به من پیغام دادند که در شورای فرماندهی، برادرهای سپاه فرمانده‌ای انتخاب و به ایشان معرفی کنند. من قبل از اینکه این موضوع را به شورای فرماندهی سپاه بگویم و روی آن در شورا بحث شود، مرحوم شهید محمد بروجردی را مناسب این سمت می‌دیدم. البته سه نفر مورد نظر من بودند، به ترتیب محمد بروجردی، شهید کلاهدوز و برادر محسن. محمد بروجردی کردستان بود. تلفنی تماس گرفتم و سربسته به او گفتم «کار مهمی است. می‌توانی بیایی تهران؟» خندید و گفت «موضوع فرماندهی سپاه است؟» گفتم «از کجا می‌دانی؟» گفت «اگر موضوع دیگری بود به من زنگ نمی‌زدی.» گفتم «بیا تهران.» گفت «نمی‌آیم.» به سرعت خودم را به سنندج رساندم. حدود ده شب بروجردی را پیدا کردم. تا نزدیک 2:30 بامداد با او صحبت کردم که اگر موافقت کند، حتماً در شورا رای می‌آورد، اما هرچه اصرار کردم قبول نکرد.

گفتم دو سه ساعتی بخوابم و بعد از نماز صبح به تهران برگردم. تازه خوابم برده بود که با صدای هق هق [گریه] محمد بیدار شدم، ولی تظاهر به بیداری نکردم. شنیدم که می‌گفت «خدایا! چگونه شکرت را بکنم که دنیا را در دل من قرار ندادی، هرچند این پیشنهاد دنیا نبود.» نشستم و گفتم «این خدمت است و دنیایی در کار نیست.» گفت «حاج محسن! اینجا بیشتر می‌توانم خدمت کنم.» گفتم «اگر خوابت نمی‌آید، بنشین با هم حرف بزنیم.» گفت «حالا که مطمئن شدی این پیشنهاد را قبول نمی‌کنم، بعد از من نظرت روی چه کسی است؟» گفتم «ما دو نفر داریم و من طرفدار هر دو هستم. اگر تو کمک کنی روی یک نفرشان محکم‌تر جلو می‌روم. یکی برادر کلاهدوز و دیگری برادر محسن رضایی.» گفت «خوب کسانی به فکرت رسیده است. هر دو خوب‌اند.» البته نظر محمد اول برادر محسن و بعد کلاهدوز بود. گفت «با برادر کلاهدوز تازه همکار شدیم، اما با برادر محسن هم مثل من از قبل آشنا هستی.»

به تهران برگشتم. باغی در شیان در دست تدارکات بود. به اتفاق آقای محلاتی و اعضای شورا به باغ رفتیم. محسن در جبهه بود. او آن موقع مسئول اطلاعات سپاه و قائم مقامش رضا سیف‌اللهی بود. ما از بعدازظهر تا نزدیکی‌های غروب درباره کلاهدوز و یا برادر محسن بحث کردیم. آقای محلاتی با انتخاب برادر محسن مخالفت کرد. رای‌گیری کردیم. رضا سیف‌اللهی به جای محسن با حق رای شرکت کرده بود. کلاهدوز خودش به خودش رای نداد و از هفت رای، شش رای آورد. برای برادر محسن رای گرفتیم، سه رای آورد؛ من و کلاهدوز و رضا سیف‌اللهی رای داده بودیم. قرار شد فردا صبح بروم خدمت مرحوم حاج احمد آقا و بگویم شورای فرماندهی سپاه، آقای کلاهدوز را انتخاب کرده است.

صبح هنوز هوا روشن نشده بود. زنگ خانه را زدند. در را که باز کردم، دیدم کلاهدوز عبایی به دوش انداخته و قرآنی هم زیر عبا در دست دارد. گفت «حاج محسن! تو را به این قرآن، مرا فرمانده سپاه نکن.» بحث مفصلی کردیم و من متقاعد شدم که از کلاهدوز صرف‌نظر کنم. ساعت 8 صبح به مرحوم حاج سید احمد آقا زنگ زدم و داستان بروجردی را تعریف کردم. بعد گفتم که در شیان، کلاهدوز رای آورد و به این دلایل نپذیرفت. مرحوم حاج احمد آقا گفت «حق با کلاهدوز است. من هم با محسن موافقم. تو تلاش کن یک رای دیگر پیدا کنی و امروز تمامش کنید.»

فکر می‌کنم با فروتن، که مسئول روابط عمومی بود، صحبت کردم و رای موافق او را برای حاج محسن گرفتم. بعد با احمد آقا تماس گرفتم و خبر را به ایشان دادم. ایشان هم بعد از اینکه خدمت امام رفتند، خواستند که ما متنی بنویسیم و برای امام ببریم. من و رضا سیف‌اللهی در اداره اطلاعات سپاه نشستیم و متنی را نوشتیم. من آن را برداشتم و به جماران بردم. احمد آقا آمد و گفت «امام مشغول نوشتن است. بلند شوید و بروید و اخبار ساعت دو امروز را گوش کنید.» اتفاقاً همان روز جلسه شورای فرماندهی داشتیم.

در حکم امام شاید از یک سوم متن ما استفاده شده بود ولی ادبیات خودشان بود. البته قبل از آنکه حکم پخش بشود، احمد آقا با برادر محسن در جنوب تماس گرفته و به او اعلام کرده بود که امام می‌خواهد او را فرمانده سپاه بکند، آیا قبول می‌کند؟ که ایشان هم می‌پذیرد. برادر محسن ابتدا فکر می‌کرد این انتصاب بدون سابقه قبلی است، ولی بعداً متوجه شد که پیشنهاد شورای فرماندهی سپاه بود.

حکم امام ساعت 2 بعدازظهر سوم شهریور 1360 از رادیو اعلام شد. متن حکم به این شرح بود:

جناب آقای محسن رضایی

شما را به فرماندهی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی منصوب می‌نمایم، تا با تعهد و مسئولیت کامل وظایف محول را انجام داده و در هماهنگی با سایر نیروهای مسلح جدیت نمایید. بدیهی است که کلیه پاسداران با تبعیت از فرماندهی در حفظ استقلال و انتظام کوشا می‌باشند. توفیقات جناب عالی را در این امر خواستارم. روح الله الموسوی الخمینی سوم شهریور 1360


مطالب این تارنما از مصاحبه‌ها و نوشته‌های دوستان شهید و مسئولین وقت در مناسبت‌های مختلف گردآوری شده است. ممکن است بعضی مطالب با توضیحات شما، کامل‌تر یا دقیق‌تر شود. لطفا در تکمیل مطالب این تارنما مشارکت بفرمایید و نکات خود را در پیام رسان ایتا به شماره 09022483808 - حامد کلاهدوز - ارسال کنید.